<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
  <channel>
    <title>ماهی گنده قصه‌گو</title>
    <description>قصه‌هایی از زندگی، آدم‌ها و کلمه‌ها</description>
    <link>https://aminz.net/</link>
    <atom:link href="https://aminz.net/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa-IR</language>
    <lastBuildDate>Mon, 15 Jun 2026 23:58:46 GMT</lastBuildDate>
    <generator>Astro</generator>
    
    
    <item>
      <title><![CDATA[آغوشی به اندازه غم]]></title>
      <description><![CDATA[امشب به بابا خبر دادند که دوستش فوت کرده. سایه مرگ و جشن شب یلدا هم‌زمان به خانه‌مان آمده بود. نزدیک ۲۰ سال است که به اصفهان مهاجرت کرده‌ایم اما دل بابا هنوز در همان شهر کوچک مورد علاقه‌اش مانده، توی اتاق کار تقریبا بزرگ آن‌جا با همان همکارها و دوست‌هایی که پیدا کرده بود.
حالا یکی از همان‌ها رفته بود. همانی که بابا شب قبل تلفنی با او صحبت کرده بود. آدم می‌تواند در کمتر از ۲۴ ساعت برود. مامان می‌گوید هر نفسی که می‌کشیم، اگر بیرون نیاید همه چیز تمام می‌شود. آدم می‌تواند در کمتر از یک ثانیه هم برود]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/a-hug-as-big-as-sadness</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/a-hug-as-big-as-sadness</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 13:00:48 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[جعبه کلمه‌ها]]></title>
      <description><![CDATA[ گاهی وقت‌ها پیش خودم فکر می‌کنم کاش شغلم ارتباطی با نوشتن نداشت، شاید اون‌جوری می‌تونستم کلمه‌هام رو ذخیره کنم و برای خودم بنویسم، برای وقت‌هایی که دلم می‌خواد از روزمرگی‌ها بگم یا برای قاب‌هایی که توی ذهنم شبیه قصه‌ها می‌شن ولی برای گفتنشون کلمه کم میارم.

گاهی به این فکر می‌کنم که نکنه کلمه‌ها شبیه آدم‌هایی باشن که با بزرگ شدن از دستشون دادم؟ اگه این‌جوری باشه، دلم برای تمام قصه‌هایی که روی کاغذ نیومدن تنگ می‌شه. کاش بهمون یاد می‌دادن که کلمه جمع کنیم. مثل پول‌هایی که از بچگی توی قلک می‌ریختی]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/word-box</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/word-box</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 22:43:53 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[زندگی ادامه دادن است]]></title>
      <description><![CDATA[گاهی ادامه دادن همان زندگی کردن است. گوشمان را بیخودی با انواع زندگی کردن پر کرده‌اند، اگر فلان اندازه نخندی، با این تعداد آدم آشنا نشوی و یک عالمه کارهای دیگر را نکنی، داری روزهای زندگی‌ات را هدر می‌دهی. وقتی که شرایط دنیا و زندگی سخت است، ادامه دادن نزدیک‌ترین معنای زندگی است.
وقتی وسط روزهای بزرگسالی، همان جایی که احساس می‌کنی زنده ماندن و زندگی کردن دارد روز به روز سخت‌تر می‌شود، تو می‌مانی و ادامه می‌دهی، یعنی میل به زندگی کردن داری.
*****
این روزها گاهی احساس می‌کنم که برای تحمل بعضی از فک]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/continue</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/continue</guid>
      <pubDate>Sat, 18 May 2024 18:51:24 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[از چی می‌ترسی آقا خرسه؟]]></title>
      <description><![CDATA[اوایل شروع کرونا یه گزارش برای روزنامه نوشتم درباره نگرانی مردم از مبتلا شدن به وسواس. اون روزها دغدغه خودم نبود اما چون خیلی از آدم‌ها نگران بودن، با یه روانشناس صحبت کردم و درباره‌ش نوشتم‌.
بعد از چند ماه سر کردن با کرونا، یکی از افرادی که وسواس گرفت خودم بودم. وسواسی که از چیزی غیر از فکر به از بین بردن ویروس و میکروب شروع شد ولی در نهایت خودش رو با نمادهای اون نشون داد. بیشتر اون فکرها و نگرانی‌ها حالا دیگه رفته ولی هنوز توی یه سری موقعیت‌ها و یه سری وقت‌ها باز خودش رو نشون می‌ده.
انجام دادن]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/bears-scare</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/bears-scare</guid>
      <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 19:52:32 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>کتاب کودک و نوجوان</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[آخی تا قیومت!]]></title>
      <description><![CDATA[ما لرها یه جمله‌ای برای غم‌ها و عزاداری‌ها داریم که نمی‌دونم برای بقیه مردم هم آشناست یا نه. می‌گیم: آخی تا قیومت! یعنی غمی که افتاده روی شونه‌هام، اون‌قدری زیاده که از الآن تا آخر عمرم، شونه‌هام سنگینه و آخی می‌گم.

آخرین بار از بابا شنیدمش. چهلم ننه بود و همه غریبه‌ترها رفته بودن، ما مونده بودیم و چند نفر دیگه. بابا به ننه نگاه کرد و از ته دلش گفت: آخی تا قیومت!

احتمالا بارها این جمله رو شنیده بودم ولی هیچ‌وقت ندیده بودم که یه نفر تموم غمش رو توی همین سه تا کلمه کوتاه بریزه. به این فکر می‌کنم]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/mother-language</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/mother-language</guid>
      <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 00:57:20 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[درباره امید]]></title>
      <description><![CDATA[فکرش را که می‌کنم، می‌بینم بیشتر وقت‌ها آدم امیدواری بودم؛ حتی در روزهای تقریبا تاریک. از آن‌جایی که زندگی همیشه قشنگ نیست، ترکیب امیدواری و خیال‌پردازی گاهی وقت‌ها کار دستم می‌دهد. همان‌وقت‌هایی که با امید درباره اتفاقات آینده خیال می‌بافتم و فکر می‌کردم می‌شود اما دنیا جور دیگری چرخید.

بزرگ‌ترین پیوند من با زندگی همین امید است، با این‌‌که حتی آدم خوش‌بینی هم نیستم! با این‌که می‌دانم زندگی همیشه به میل من نبوده و دنیا هم جای کاملا عادلانه‌ای نیست؛ هنوز دودستی نورهای داخل دستم نگه داشته‌ام تا ب]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/about-hope</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/about-hope</guid>
      <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 21:55:31 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[تغییر-منفی ۲۱]]></title>
      <description><![CDATA[چیزی در زندگی‌ام درست نیست. انگار صدای قژقژ لولای در قطع نمی‌شود و ماهی یک بار روغن‌کاری هم دردی را دوا نمی‌کند. باید هر روز بلند شوم و روی همه سوراخ سنبه‌هایش روغن بریزم، فردا و پس‌فردا و تمام فرداها هم! انگار زندگی‌ام مراقبت هر روزه می‌خواهد، تغییری که مثل اس‌ام‌اس واریز حقوق، ماهی یکی دوبار نباشد.
مسیر جدید را کامل نمی‌شناسم‌. فقط می‌دانم از کجا باید شروع کنم. حتی شاید همین را هم اشتباه فهمیده باشم، اما مطمئنم شروع برای من آن‌جاست، حتی اگر شروع مسیر اشتباه، افتادن و بالاخره پیدا کردن راه اصلی]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/change-negative-21</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/change-negative-21</guid>
      <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 19:25:16 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[24!]]></title>
      <description><![CDATA[یک:

دو ماه از ۲۴ سالگی‌ام گذشته است و حالا بیشتر از ۸ هزار و ۸۰۰ روز روی زمین زندگی‌ کرده‌ام. دیگر جفت پاهایم را گذاشته‌ام در بیست و پنجمین سالِ بودنم. احساس می‌کنم در ۱۴ ماهی که گذشت، سال‌ها تکیده‌تر شده‌ام، ولی به اندازه یک سال هم زندگی نکرده‌ام. و عجیب این است که این احساس برای دیگران عجیب نیست. انگار که یک میکروفون به دستم داده‌اند تا از طرف همه این حرف را بزنم.

دو:

گل آفتابگردان روبه‌رویم است و آدری هپبورن به چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌خندد. کنارش مودمی که شبیه آدم فضایی‌هاست، دو دستش را ]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/24th-birthday</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/24th-birthday</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 14:37:51 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[قسمتی که یه دوست رو از دست دادیم]]></title>
      <description><![CDATA[۱۷-۱۸ ساله بودم که برای اولین بار فرندز دیدم. برای اولین بار روبه‌روی ۶ تا آدمی نشستم که فصل به فصل، بهشون نزدیک‌تر شدم و اون‌ها کم‌کم شدن بخشی از زندگی من توی غم، شادی، استرس، بی‌حوصلگی و تمام حس و حال‌ها. اون موقع نمی‌دونستم قراره برای بقیه عمرم، بیشتر مثال‌هام رو از سکانس‌های این سریال بزنم و بگم عه یاد جویی افتادم یا شبیه مانیکا توی فلان قسمته و ...
بار اولی که سریال رو دیدم، از جویی و فیبی بیشتر از همه خوشم اومد، اما هر چقدر بزرگ‌تر شدم، شخصیت شماره اولم شد چندلر. انگار که برای این علاقه، ب]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/the-one-where-we-lost-a-friend</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/the-one-where-we-lost-a-friend</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 10:50:42 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[سوم آبان ۰۱]]></title>
      <description><![CDATA[این روزها گاهی حس می‌کنم یک قدمی فروپاشی و افتادنم و گاهی بسیار صبورم و امیدوار،‌بسیار. با امید به آینده فکر می‌کنم و برای آرزوهایم تصویر می‌سازم. راستش یک هفته است که در جواب سوال: «چه کارهایی می‌کنی؟» حتما به فکر کردن هم اشاره می‌کنم. اگر این کار را نکنم، بیشتر روزم را نادیده گرفته‌ام.

صبح بیدار می‌شوم اما انگار که خواب شب قبل، ذهنم را خالی نکرده است، اولین کار به روزهای بعد فکر می‌کنم، به این که چطور می‌توانم از پس آن‌ها بربیایم. شاید خنده‌دار به نظر برسد اما گاهی خیال می‌کنم که از بانک یا ق]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/3rd-of-november</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/3rd-of-november</guid>
      <pubDate>Tue, 25 Oct 2022 21:08:36 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[شروع دوباره]]></title>
      <description><![CDATA[خیلی وقت‌ها موقعی که دارم فیلم می‌بینم یا بلافاصله بعدش دلم می‌خواد بنویسم اما معمولا نوشتن رو موکول می‌کنم به یه زمان دیگه؛ وقتی که ذهنم منسجم‌تر بشه یا هر چیز دیگه‌ای. الآن اینجام، وسط فیلم سه‌شنبه‌ها با موری و به خودم گفتم حتی اگه اینترنت نبود هم باید یه جایی بنویسم.

توی فیلم موری میگه ما کل زندگی‌مون رو می‌ذاریم پای کار، پول و آرزوها اما واقعا این چیزیه که ما از زندگی می‌خوایم؟ یاد وقتی افتادم که توی کلاس زبان، استادم ازم پرسید: با نوشتن راحت‌تری یا حرف زدن؟

حقیقت اینه که نوشتن برای من، مث]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/restart</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/restart</guid>
      <pubDate>Mon, 10 Oct 2022 20:36:38 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[چشم‌های عبدالله]]></title>
      <description><![CDATA[یکی از چشم‌هایش را توی صندوقچه نگه داشته بود برای روزی که محبوبش را می‌بیند. می‌گفت حیف است او را بعد از سال‌ها با چشم‌هایی ببینم که آدم‌های زیادی را بعد از او دیده‌اند. یکی از چشم‌هایم باید پاک باشد. درست از وقتی که با او خداحافظی کردم، گذاشتمش توی صندوقچه. مگر با یک چشم نمی‌شود زندگی کرد؟ حالا هر چقدر هم که ضعیف شده باشد. سخت است ولی به درست و واضح‌تر دیدنش می‌ارزد. فکر کن آن یکی هم ضعیف می‌شد و تار می‌دید. آن وقت دیگر به چه امیدی می‌توانستم زندگی کنم؟

این‌ها را برای جوانی می‌گفت که به تازگی ]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/hiseyes</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/hiseyes</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 16:22:19 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>قصه</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[با کی می‌جنگی؟]]></title>
      <description><![CDATA[یه جایی از کتاب همه دوستان من ابرقهرمان‌اند، دو نفر از شخصیت‌ها به یه نمایشگاه هنری میرن. اونجا با چیزی شبیه به آینه روبه‌رو می‌شن که وقتی به اون نگاه می‌کنن، خودشون رو مثل یه آدم واقعی جلوی خودشون می‌بینن. واکنش هر دوی اون‌ها یه چیز بود: دعوا کردن با کسی که جلوی روشون ایستاده. هر ضربه‌ای که می‌زدن، خود دومی اون‌ها هم سریع مقابله می‌کرد.

دعوا همین‌طوری ادامه داشت تا این‌ که نفر سومی که کنارشون بود با تعجب گفت: با کی دارید می‌جنگید؟

و همین جمله، همین چند کلمه شد تیتر اول اون روزهای من. به این ف]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/b-khy-myjngy</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/b-khy-myjngy</guid>
      <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 17:54:36 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[کرونای خانمان‌ساز]]></title>
      <description><![CDATA[نوشته بود که سعی کنید نیازهای آینده مردم رو پیش‌بینی کنید تا بتونید پول دربیارید.

کاغذ آگهیش رو انداختم تو جیب کوچیکه کیفم و الکل رو درآوردم که بزنم به دست‌هام ولی نزدم. همینجوری به دست‌هام که از شدت زدن الکل خراب شده بودن زل زدم.

سریع دوباره آگهی رو درآوردم:

«نمایشگاه اختراعات جوانان.»

«نیازها را پیش‌بینی کنید!»

مهلتش تا دو هفته‌ی دیگه بود. همون لحظه‌ای که می‎خواستم بی‌خیال بشم یاد حرف‌های پسر مدرسه‌ی بغلی‌مون توی راهنمایی افتادم که هرکاری می‌کردم ازم تعریف می‌کرد. اون روزی اومد توی ذهنم ک]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/popular-corona</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/popular-corona</guid>
      <pubDate>Mon, 23 May 2022 08:59:47 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[ایرانه خانم]]></title>
      <description><![CDATA[دیشب گفتم که دلم می‌خواهد درباره یک موضوعی بنویسم اما انگار که ذهنم قفل است. حالا فکر می‌کنم که دلیلش تمام نگرانی‌ها و خشمی است که این روزها تجربه می‌کنم/می‌کنیم و جلوی گفتن بقیه حرف‌ها را گرفته است. پس برای تو می‌نویسم:

سلام ایرانه خانم زیبا

این چند وقت بیشتر از همیشه به مفهوم وطن فکر کردم، به تو. سیزدهم فروردین به اطراف اصفهان رفته بودیم تا به اصطلاح سیزده را به در کنیم. از جایی که نشسته بودیم می‌توانستیم پرچمت را ببنیم، یک پرچم بزرگ که در دست باد تکان می‌خورد. مامان بود که نشانم داد تا از آ]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/yrnh-khnm</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/yrnh-khnm</guid>
      <pubDate>Mon, 16 May 2022 18:25:16 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[گنجینه خیال]]></title>
      <description><![CDATA[توی اینستا می‌چرخم و عکس‌های کسی را که عزیزش را از دست داده می‌بینم و کمی حالم بد می‌شود. چقدر در برابر سوگ ناتوانم. از این که چطور با جای خالی آدم‌ها کنار بیایم.

یاد جلسه تراپی این هفته میفتم. آخر جلسه بود که گفت الآن حالت چطور است؟ خوب نبودنم را که شنید، گفت که چشم‌هایم را ببندم و مکانی را که برایم بسیار امن است و خوشحالم می‌کند ببینم. در آن لحظه جایی به ذهنم نرسید و قرار شد که خودم در ذهنم یک آرزو و مکان جدید بسازم. و من ساختم. چشم‌هایم را بستم و چند دقیقه به سوالاتش درباره جایی که فکر و خیا]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/the-treasure-of-imagination</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/the-treasure-of-imagination</guid>
      <pubDate>Sat, 07 May 2022 21:48:03 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[روی خوش زندگی]]></title>
      <description><![CDATA[چشم‌هایت را که از نگاه کردن به لپتاپ خسته شده‌اند می‌بوسم و برایت یک لیوان چای کمرنگ می‌آورم تا فقط کمی سرحالت کند و خواب را به کلی از سرت نپراند. به قیافه جدی‌ات نگاه می‌کنم، متوجه نگاهم می‌شوی و وقتی که برمی‌گردی، تمام جدیتت جایش را به مهربانی و کمی سردرگمی برای پل زدن ناگهانی‌ات بین کار کردن و عشق می‌شود و قلب من روشن‌تر می‌شود.

به این فکر می‌کنم که اگر روزی یک داستان عاشقانه نوشتم، اولش با خط درشت می‌نویسم: عشق، روشنی و رنگ زندگی است. و تمام جمله‌های عاشقانه‌ام را به تو تقدیم می‌کنم. شاید آ]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/my-life</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/my-life</guid>
      <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 21:24:03 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[چهار صحنه، چهار نفر]]></title>
      <description><![CDATA[یک: صفحه وبلاگ را که باز کردم، پاهایم را داخل دلم جمع کردم و دست‌هایم را به جای گذاشتن روی کیبورد دور پاهایم حلقه کردم و فکر کردم. دنبال موضوع برای نوشتن بودم و کلمه‌ها و جمله‌ها توی سرم می‌چرخیدند. ذهنم آن‌قدر شلوغ و درهم بود که بعد از چند دقیقه به خودم آمدم. به بطری‌های لیموناد خالی که قرار بود تویشان برگ‌های پتوس را بگذارم نگاه می‌کنم وپرونده‌های باز توی سرم را می‌شمارم. چند سال پیش که با اعضای ایما پیش رایحه صنعتگر رفته بودیم تا بازی کردن با بچه‌ها را برای کلاس‌های خانه امید یاد بگیریم، حرفی]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/four-scenes-four-people</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/four-scenes-four-people</guid>
      <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 23:24:31 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[شاخه نور در تاریکی]]></title>
      <description><![CDATA[چند وقت پیش داشتم با یه نفر صحبت می‌کردم و وقتی دلیل یه کار رو ازم پرسید، بهش گفتم که امیدم رو از فلان چیز از دست دادم و برای همین سعی کردم دنبال راه‌ حل از یه سمت دیگه باشم. بهم گفت: پس انگار همیشه از دست دادن امید چیز خیلی بدی هم نیست.

اون موقع فرصت فکر کردن به جوابش رو نداشتم چون باید درمورد ادامه ماجرا حرف می‌زدیم اما حرفش توی ذهنم موند. راستش رو بخواید یکم طول کشید تا بتونم جمله‌ش رو بپذیرم. الآن حدود دو هفته است که از اون مکالمه می‌گذره. طول کشید چون توی ذهن من پر بود از سختی اون امیدی که]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/light-in-darkness</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/light-in-darkness</guid>
      <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 22:13:06 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      <category>یادداشت‌ها</category>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[تقابل ما و جامعه]]></title>
      <description><![CDATA[من از آن دسته آدم‌هایی هستم که موقع خندیدن لثه‌هایم پیدا می‌شود. چند سال پیش بود که فهمیدم که طبق معیارهای زیبایی، این چیز چندان خوبی نیست. مثل این که جلوه خوبی ندارد. این معیار تنها چیزی بود که هیچوقت حتی یک درصد هم من را ناراحت نکرد.

من عاشق خندیدن بودم و حتی به نظرم خنده‌های با لثه، مهربان‌تر و واقعی‌تر بودند. می‌گویم تنها چیزی که ناراحتم نکرد چون بقیه معیارها و ملاک‌هایی که جامعه می‌پسندد، گاهی ذهنم را حتی برای چند ثانیه مشغول می‌کرد. راستش را بخواهید برای رسیدن به این نقطه هم خیلی تلاش کرد]]></description>
      <link>https://aminz.net/posts/we-and-thecommunity</link>
      <guid isPermaLink="true">https://aminz.net/posts/we-and-thecommunity</guid>
      <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 22:44:25 GMT</pubDate>
      <author>فاطمه طهماسبی</author>
      
    </item>
  </channel>
</rss>